از اعتیاد به کراک تا یک کارآفرین میلیونر

از اعتیاد به کراک تا یک کارآفرین میلیونر
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
(5)

«مایک لیندل» که امروزه به عنوان یک مولتی‌میلیونر خودساخته محسوب می‌شود، امپراتوری خود را از صفر ایجاد کرد. مسیر موفقیت مایک، داستانی عجیب و منحصربه‌فرد است. وی در اوج اعتیاد و در روزهایی که حتی خودش هم امیدی به رهایی نداشت، قدم در راهی جدید گذاشت و موفقیت را در آغوش گرفت. در این نوشتار، به مرور داستان جالب شکل‌گیری شرکت تولید بالش «MyPillow» می‌پردازیم.

مقدمه

«مایک لیندل» (Mike Lindell) که امروزه به عنوان یک مولتی‌میلیونر خودساخته محسوب می‌شود، امپراتوری خود را از صفر ایجاد کرد. مسیر موفقیت مایک، داستانی عجیب و منحصربه‌فرد است. وی در اوج اعتیاد و در روزهایی که حتی خودش هم امیدی به رهایی نداشت، قدم در راهی جدید گذاشت و موفقیت را در آغوش گرفت. وی در این خصوص می‌گوید: «در جهان، معتادان زیادی وجود ندارند که موفق شده باشند. البته این کار را همیشه می‌توان انجام داد.»

مایک، شرکت خود را در سال ۲۰۰۴ میلادی تأسیس نمود، شرکتی به نام «مای‌ پیلو» (MyPillow) که او را به یکی از تولیدکنندگان بزرگ بالش تبدیل نمود. جالب است که این تصمیم و اختراع بالش جدید، در حین آلودگی وی به مواد مخدر انجام گرفت. هنوز هم بسیاری از مردم معتقدند که این یکی از بزرگ‌ترین معجزه‌های ممکن است.

در حال حاضر، در حدود یک دهه است که مایک اعتیاد را ترک کرده و در کسب‌وکار خود هم به موفقیت‌های جدیدی دست یافته است. داستان این مرد با اراده و مصمم، یک داستان موفقیت‌آمیز کارآفرینی است که بیانگر واقعی از فرش به عرش رسیدن است؛ مسیری طولانی و عجیب از ترک دانشگاه، اعتیاد، سقوط و البته تبدیل شدن به یک کارآفرین آینده دار!

اگر به کارآفرینی و هیجان راه‌اندازی یک کسب‌وکار جدید علاقه‌مند هستید، حتماً این داستان جالب را دنبال کنید.

 

از ترک تحصیل تا تبدیل شدن به یک کارآفرین موفق

«مای پیلو»، در ایالت «Minnesota» واقع شده است، محلی که مایک همواره در نزدیکی آن زندگی کرده است. وی می‌گوید: «در سال ۱۹۷۹ میلادی، برای یک ترم به دانشگاه این ایالت رفتم و در کنارش کار هم می‌کردم. در آن زمان، احساس می‌کردم که دارم وقتم را تلف می‌کنم».

وی دانشگاه را ترک کرد و کارش را در دو شغل مختلف ادامه داد. یکی از این شغل‌ها، کار در مغازه خواروبارفروشی بود که از آنجا هم اخراج شد. او با مدیرش به مشکل برخورد، اما خودش معتقد است که همین مدیر، موجب شد تا روحیه کارآفرینی در او شکل گیرد. مدیر این خواروبارفروشی، جمله‌ای به مایک گفت که هیچ‌گاه از ذهنش پاک نشد: «خب مایک، اگر اینجا را دوست نداری، بهتر است روزی کارخانه خودت را داشته باشی».

مایک هم همین کار را کرد و پس از شکست‌های پیاپی، به چیزی که می‌خواست رسید!

در دهه ۸۰ میلادی، لیندل تلاش کرد تا به شیوه‌های مختلف، کسب درآمد نماید. او یک کسب‌وکار شستشوی فرش را از آپارتمان خواهرش شروع کرد. مایک در خصوص رویکردش نسبت به این کسب‌وکار می‌گوید: «پیش خودم گفتم خدای من، این کسب‌وکار خوبی است اما تلاشی هم برای آن انجام ندادم».

کسب‌وکار عجیب و غریب دیگر مایک، تلاش برای پرورش خوک بود. اوضاع وقتی خراب شد که خوک‌ها درب طویله که در یک منطقه مسکونی ایجاد کرده بود را شکستند. البته علاوه بر این خرابی بزرگ، خود او معتقد است که مسئله دیگری هم وجود داشته است: «البته بازار گوشت خوک هم خراب شد و من همه چیزم را از دست دادم».

ایده بعدی، ماشین اغذیه‌فروشی بود. درست پس از این‌که مایک شنید این کسب‌وکار در کالیفرنیا موفق بوده، با این ایده که «ما در شهرمان چنین چیزی نداریم»، به سراغش رفت. او یک ماشین اغذیه‌فروشی خرید و به سراغ بزرگ‌ترین کسب‌وکار شهر رفت. وی با اصرار فراوان خودش را به دفتر رئیس رسانید و قول داد که در هفته آزمایشی اول، به همه ساندویچ رایگان بدهد. رئیس از روحیه کارآفرینی مایک خوشش آمد و با پیشنهادش موافقت کرد. اما پس از کمی تلاش، باز هم شانس با مایک جوان همراه نبود و شکست دیگری را تجربه نمود.

در نهایت، مایک متصدی یک رستوران شد و حتی تا یک قدمی خریداری رستوران هم پیش رفت. اما یک مشکل جدید ظاهر شده بود. مایک، یک معتاد سرسخت به کوکائین شده بود و این به معنای بر باد رفتن همه آرزوها بود.

 

ایده تولید بالش؛ سرآغاز یک ماجراجویی کارآفرینانه

مایک از همان سنین کودکی، با خوابیدن مشکل اساسی داشت. او هیچ‌گاه از بالش خود راضی نبود: «من ۱۶ سال داشتم و در فروشگاهی به‌عنوان پیک کار می‌کردم. یکی از اولین کارهایی که با حقوقم انجام دادم، خرید یک بالش ۷۰ دلاری بود. چه کسی در نوجوانی چنین کاری می‌کند؟»

ایده یا رؤیای «مای‌پیلو»، به عنوان متکایی که شکل خود را حفظ می‌کند، در نیمه‌شبی در سال ۲۰۰۴ میلادی، به ذهن مایک خطور نمود. «نیمه شب از خواب بیدار شدم، حدوداً ۲ صبح. ایده‌ام را در حالی که در آشپزخانه و اتاق‌ها راه می‌رفتم، روی کاغذ نوشتم». در همین لحظه تاریخی برای مایک، یکی از دخترانش به طبقه بالا آمد تا برای او یک لیوان آب بیاورد. وی با کنجکاوی از پدرش پرسید: «بابا، چکار می‌کنی؟» و لیندل پاسخ داد: «ایده جدیدی برای بالش‌ها دارم که اسمش را گذاشته‌ام MyPillow. نظرت چیه؟»

واکنش دخترش هنوز هم او را به خنده می‌اندازد. «او گفت: این واقعاً احمقانه است و بعد هم به طبقه پایین رفت».

لیندل شدیداً جذب ایده جدیدش شده بود. وی اعتقاد داشت که این ایده، از سوی خدا به وی داده شده و باید آن را عملی کند. لیندل در انجام کارهای فنی مانند اره‌کاری تخصصی نداشت، اما سعی کرد که این کار را یاد بگیرد. او و پسرش «دارن» (Darren)، ساعت‌ها صرف برش فوم و آزمایش پیکربندی‌های مختلف نمودند تا این‌که در نهایت، به بالشی دست یافتند که شکل خود را حفظ می‌کرد. مایک، چندین نمونه بالش آماده کرد و به سراغ شعبه محلی شرکت مشهور (Bed, Bath and Beyond) رفت. «من به آن‌ها گفتم که بهترین بالش دنیا را دارم. چه تعداد از آن را سفارش می‌دهید. جواب آن‌ها این بود: بهتر است بری بیرون».

یکی از دوستان خانوادگی، به مایک پیشنهاد داد که در یک پاساژ تجاری، کیوسکی کوچک راه‌اندازی کند. وی اصلاً نمی‌دانست کیوسک چیست و چگونه این کلمه را هجی می‌کنند، اما ۱۵۰۰۰ دلار برای نصب کیوسک در طول تعطیلات کریسمس قرض گرفت و تنها ۸۰ بالش فروخت. با این حال، یکی از خریداران بالش‌های وی، صاحب یک نمایشگاه خانگی محلی در «Minneapolis» بود. او به شدت تحت تأثیر بالش ابداعی مایک قرار گرفت و او را برای نمایشگاه بعدی خود دعوت کرد. از آنجا بود که فروش بالش‌ها روندی تصاعدی پیدا کرد.

 

گسترش کسب‌وکار، موفقیت و ترک اعتیاد

شاید با خود بگویید که همه‌چیز ختم به خیر شد. یک کارآفرین موفق و ثروتمند که ایده‌اش را به ثروت بدل نموده است. اما همه چیز به این سادگی نبود. پروژه بالش، اعتیاد مایک به کوکائین را تحت‌الشعاع قرار داد، اما هیچ‌گاه به‌طور کامل از بین نرفت. وی اعتراف می‌کند: «آن زمان به سراغ کراک رفتم. همسرم طلاق گرفت، خانه‌ام را از دست دادم و تقریباً کسب‌وکارم نابود شد».

در مارس ۲۰۰۸، مایک بیش از دو هفته بیدار بود و کراک مصرف می‌کرد. او داستانی باورنکردنی در مورد فروشنده مواد مخدر خود به نام لی (Lee) تعریف می‌کند. لی خواسته بود تا زمانی که مایک کمی نخوابد، هیچکس حق ندارد که به او مواد بفروشد». آن شب، در حالی‌که لی خوابیده بود، مایک تلاش کرد تا از دیگر فروشندگان جنس بخرد، اما هیچ‌کسی چیزی به وی نفروخت. وقتی لیندل به آپارتمان لی بازگشت، او بیدار شده بود و به لیندل گفت: «گوشیت را بده، می‌خواهم از وضعیتت عکس بگیرم. برای کتابت به آن نیاز پیدا می‌کنی». لیندل هنوز این عکس را دارد، عکسی با ظاهر پریشان و در هم و برهم.

حتی پس از همه این اتفاقات، ۱۰ ماه طول کشید تا مایک واقعاً به سیم آخر بزند. در ۱۶ ژانویه ۲۰۰۹، وی تصمیمی جدید گرفت: «من در آن شب با خدا راز و نیاز کردم. از او خواستم که وقتی صبح از خواب بیدار شدم، دیگر به سراغ مواد نروم و این کار واقعاً انجام شد».

مایک متقاعد شده بود که خدا برنامه‌های بزرگ‌تری برایش دارد. کسب‌وکار بالش شرایط خوبی را می‌گذراند، اعتیادش از بین رفته بود و وی دیگر تمایلی به هیچ نوع مواد مخدر نداشت.

 

شروعی جدید در رسانه‌ها

در سال ۲۰۱۱ میلادی، «مای‌پیلو» تا حدودی توانسته بود که توجه رسانه‌ها را به خود جلب کند. یک روزنامه محلی، سرگذشت لیندل و شرکتش را در روزنامه خود منتشر کرد. لیندل تلفن خود را طوری تنظیم کرده بود که هر زمانی که سفارشی می‌رسد، پیام هشداری به دستش برسد. ناگهان صدای پیام آمد و لیندل به دوستش گفت: «رؤیای من این است که گوشی آن‌قدر هشدار بدهد که مجبور شوم آن را خاموش‌کنم». در آن لحظه، گوشی لیندل پی‌درپی هشدار می‌داد و سفارش‌ها همچنان زیاد و زیادتر می‌شد. لیندل می‌گوید: «هنوز صدایش در گوشم است. من آن روز به اندازه نصف یک سال بالش فروختم».

به زودی لیندل شروع به چاپ تبلیغات چاپی و داستان کسب‌وکار خود کرد. نوبت به تولید آگهی تبلیغاتی رسیده بود. اما حتی این کار لیندل هم، مسیر عجیبی برای موفقیت داشت. شب قبل از ضبط اولیه، تولیدکنندگان متوجه شدند که لیندل در خواندن متن خوب نیست: «بنابراین، صبح روز بعد به صورت زنده و بدون دستگاه نمایش متن، آن را اجرا کردیم و من تبلیغ را فقط لب‌خوانی می‌کردم».

ایده آگهی تبلیغاتی ظاهراً جواب داد: «تا پایان سال، ما از پنج کارمند به ۵۰۰ کارمند رسیدیم. شرکت اکنون نزدیک به ۱۵۰۰ کارمند دارد». لیندل تخمین می‌زند که در طول شش سال گذشته، ۱۰۰ میلیون دلار صرف آگهی‌های تبلیغاتی کرده و نتیجه به این شکل بوده که او ۳۰ میلیون بالش فروخته و سودش از صد هزار دلار در سال، به ۳۰۰ میلیون دلار رسیده است.

گفتنی است که در سال‌های اخیر، رؤیای تحقق یافته لیندل، شاهد چند کابوس بوده است. اول، مقامات کالیفرنیا از شرکت «مای‌پیلو»، برای ادعاهای بهداشتی تأیید نشده شکایت کردند. لیندل سعی کرد به جای مسیر طولانی و پرهزینه دادگاه، قضیه را به نحوی رفع و رجوع کند. این مصالحه، باعث شد او تبلیغات خود را مجدد انجام داده و باز هم رشد کسب‌وکارش به روال معمول بیفتد. وی با چالش‌های دیگری هم مواجه شد که شاید ریشه در مشکلات سیاسی وی داشته باشد.

 

درس‌های کارآفرینی

این روزها، لیندل در تلاش برای توسعه خط تولید شرکت خود است و تولید انواع تشک، ملحفه و تشک حیوانات اهلی را نیز در دستور کار قرار داده است.

داستان موفقیت مایک لیندل، یک داستان دیوانه کننده است. مرور ماجراهای وی، خود می‌تواند تجربه‌ای بزرگ برای کارآفرینان و ایده‌پردازان جوان باشد. اما لیندل توصیه‌هایی هم برای کارآفرینان تازه‌کار دارد. اول از همه، وی بر این باور است که اگر چیزی را اختراع می‌کنید، باید آن را ثبت کرده و گواهی ثبت اختراع دریافت کنید. این کار، از ایده شما محافظت می‌کند. لیندل ثبت اختراع خود را درست زمانی انجام داد که نماینده یک شرکت بزرگ تولید بالش به وی اعلام کرد، فردی صرفاً برای این‌که محصول لیندل را از بازار خارج کند، در تلاش برای ثبت ایده‌ای مشابه است.

دومین توصیه مایک لیندل، تلاش برای کاهش هزینه‌های حمل‌ونقل و ایده‌های نوآورانه برای بهبود فرآیند توزیع است. وی برای مدتی طولانی، نمی‌دانست که می‌تواند قیمت‌های خود را مبتنی بر حجم سفارشات تعیین کند: «من تنها به دلیل هزینه‌های حمل‌ونقل در سال ۲۰۱۲، بالغ بر ۵ تا ۶ میلیون دلار از دست دادم. این‌که کارآفرین‌ها و مخترعین تنها بر روی ارائه قیمت‌های خوب روی سفارشات کوچک متمرکزند، مسئله دردآوری است».

سومین توصیه این‌که ما باید برای آنچه اختراع کرده و می‌فروشیم، اشتیاق داشته باشیم. با هر مشتری جدید طوری برخورد کنید که انگار آن‌ها اولین و تنها مشتری شما هستند.

مهم‌تر از همه، لیندل امیدوار است که داستان او، افراد معتاد را متقاعد کند که اوضاع می‌تواند بهتر پیش رود. وی تأکید دارد: «اکنون که به گذشته بر می‌گردم، تنها حالتی که می‌توانستم این کار را انجام دهم با مداخله خداوند بوده است. از کمک خداوند هیچ‌گاه ناامید نشوید».